الشيخ الصدوق ( مترجم : اصفهاني )
66
عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي )
خلال را در يك دانه از رطب داخل نمود و آن دانه رطب را نزد سگ انداخت پس آن سگ آن دانهء رطب را خورد و آن جناب باقى رطب را تناول نمود اين نوع شد كه مىبينى هارون گفت ما سودى از موسى ( ع ) نبرديم رطب پاكيزه به او اطعام كرديم و زهر خود را ضايع كرديم و سگ خود را بكشتن داديم چقدر حيله در موسى بن جعفر است پس از آن جناب موسى بن جعفر ( ع ) مسيب را خواست و اين خواستن مسيب سه روز پيش از وفات آن بزرگوار بود و مسيب موكل آن جناب بود و به او فرمود اى مسيب عرض كرد لبيك اى مولاى من فرمود من در اين شب ميخواهم بروم در مدينه جدم رسول خدا ( ص ) از براى اينكه با فرزندم على ( ع ) عهد كنم آن عهدى را كه پدرم با من نمود و او را وصى خود و خليفهء خود كنم و امر خود را به او واگذار كنم مسيب گفت من عرض كردم اى مولاى من چگونه مرا امر ميكنى كه اين درها و قفلها را گشاده گذارم و حال اينكه پاسبانها نزديك درها با من حفظ و حراست ميكنند فرمود اى مسيب يقين تو در خدا و در حق ما ضعيف است من عرض كردم نه اى مولاى من فرمود پس سكوت كن عرض كردم اى سيد من خداوند را بخوان كه مرا ثابت بدارد پس آن جناب دعا كرد و گفت الهى يقين او را ثابت بدار پس از آن فرمود كه خداى عز و جل را به آن اسم عظيم ميخوانم كه آصف آن اسم را خواند و تخت بلقيس را پيشروى حضرت سليمان حاضر ساخت پيش از اينكه چشم او برهم بخورد كه جمع كند خداوند ميان من و فرزندم على در مدينه مسيب گويد كه من آن بزرگوار را ديدم كه دعا مينمود پس او را ديگر نديدم در محل نماز خود و من ايستاده بودم بر روى دو قدم تا اينكه آن بزرگوار را ديدم برگشت به مكان خود و آهن را بر روى پاى خود گذاشت پس من بر روى بسجدهء شكر افتادم بشكرانه اين نعمت معرفت آن بزرگوار را كه حقتعالى به من كرامت فرمود پس به من فرمود اى مسيب بردار سر خود را من ميدانم كه در سيم اين روز وفات ميكنم مسيب گويد كه من گريه كردم فرمود اى مسيب گريه مكن على فرزند من امام و مولاى تست بعد از من تمسك كن بولايت و محبت او و چنگ بزن بدوستى او كه اگر اين صفت پيوسته با تو باشد هرگز گمراه نخواهى شد من گفتم الحمد لله بعد از آن در شب سيم مولاى من مرا خواست و فرمود من بر تو شناساندم كه رحلت خواهم نمود بسوى خداوند عز و جل و اگر من شربتى از آب خواستم و آشاميدم و تو مرا ديدى كه نفخ نمودم و شكم من بالا آمد و رنگ من زرد و سرخ و سبز شد و برنگهاى مختلفه تغيير يافت پس خبر بده آن طاغى را كه مراد هارون باشد بوفات من و اين قضيه را كه ديدى البته بر احدى اظهار مكن مگر بعد از وفات من مسيب بن زهير گويد كه من على الاتصال منتظر وعده آن حضرت بودم تا اينكه شربت آبى خواست و آشاميد پس مرا خواند و فرمود اى مسيب اين نحس خبيث سندى بن شاهك را گمان ميرسد كه مباشر غسل و دفن من خواهد شد و چنين چيزى هرگز نخواهد شد و هر گاه مرا بردند بمقبرهء معروفه بمقابر قريش مرا در قبر بخوابانند و قبر مرا بيش از چهار انگشت گشاده نكنند و چيزى از خاك